ماجراهای من و بابا . پارت اول

خرید بک لینک

بابا یک ساعت پیش اومد تو اتاقم که امروز کی برگشتی از دانشگاه ؟ گفتم صب که مامان بهت گف نرفتم .گفت عه ؟ آها یادم رفته .
:))
باز گذشت یکم . با خنده گفت بخون قبول شی ی لپ تاپ خوب برات میگیرم . ی گوشی بهتر میگیرم .
بلند خندیدم. :))

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:51&nbsp توسط . |

من باشم و خودم....

ما را در سایت من باشم و خودم. دنبال می‌کنید

برچسب: ماجراهای, نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 3:56

صفحه بندی