
بابا یک ساعت پیش اومد تو اتاقم که امروز کی برگشتی از دانشگاه ؟ گفتم صب که مامان بهت گف نرفتم .گفت عه ؟ آها یادم رفته .:))باز گذشت یکم . با خنده گفت بخون قبول شی ی لپ تاپ خوب برات میگیرم . ی گوشی بهتر میگیرم . بلند خندیدم. :)) +نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت15:51  توسط. | ...
ادامه مطلب
دو دقه پیش از تو حال گفت نمازتو خوندی ؟ گفتم آره .میدونست نخوندم و دروغ گفتم . ولی هیچی نگف :))). گفتم تا تو باشی ازم چیزی رو بازخواست کنی. ~~ +نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت15:51  توسط. | ...
ادامه مطلب
از راه اومد و پرسید که رفتی دانشگاه ؟ - نه. +چرا ؟ - حوصله نداشتم. + پس چیکار میکردی از صبح ؟ کی پاشدی؟ - هیچی . علاف میگشتم واسه خودم :)). ده . + نمیدونم بی عقلی چیزی شدی امسال . [غیرمستقیم گفت ک.س.خلی چیزی هستی؟] - =)))) + حیفه این روزا . دیگه تکرار نمیشه. - سه ساله داری همینو میگی. سه ساله داره تکرار میشه. +نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت15:55  توسط. | ...
ادامه مطلب
اومده در اتاقمو باز کرده که چرا تو بیداری؟ که اون گوشی چیه دستت؟ که شب دوازده بخواب و صب هشت پاشو و تا شب گوشی بازی کن ولی باید از دوازده خواب باشی. فهمیدی؟ صبا هم که نمازتو نمیخونی! به اتاق مامان میره و تو راه غر میزنه همچنان. گوشیمو سر ...
ادامه مطلب